گنج

شمارهٔ ۱۴

۱۲ بیت
عشّاق اگر لقای ترا آرزو کنندباید ز خون خویشتن اوّل وضو کنند
نازم به می کشان محبّت که بهر دوستدر بزم عشق کاسه ی سر، را کدو کنند
کفر است در شریعت و آئین عاشقیاز دوست غیر دوست اگر آرزو کنند
بعد از هزار سال ز خاک شهید عشقیابند بوی خون اگر آن خاک بو کنند
از جور دوست نیست که گریند عاشقاناین اشکها روان ز پی آبرو کنند
بسیار سالها که بیاید، دی و بهاراز خاک ما گهی خُم و گاهی سبو کنند
ترسم اسیر و عاشق و شیدای خود شویگر، با جمالت آینه را، روبرو کنند
زخم خدنگ ناز تو بهبودی اش مبادگر، جز، به تار طُرّه ات آن را رفو کنند
چون می زجام وصل تو نوشند عاشقانبرآب خضر و چشمه ی حیوان تفو کنند
این خرقه ی ریا، که مرا هست بایدیدادن به می کشان که به می شستشو کنند
هر موی من ز زلف تو دارد شکایتیکو فرصتی که شرح غمت مو به مو کنند
تا کی «وفایی» از غم لیلی وشان ترامجنون صفت ز دشت جنون جستجو کنند