شمارهٔ ۷۵ - وطن تو
دلم فتاده بر آن زلف پرشکن که تو داریقرار برده ز من آن لب و دهن که تو داری
لبت چُو غنچه، رُخَت چون بنفشه، زلف چُو سنبل،کسی ندیده از این خوبتر چمن که تو داری
ز بوی پیرهنت زنده میشود دل مردهچه حکمت است در این بوی پیرهن که تو داری
کجاست شهر و دیار و کجا بود وطن توخوشا به مردم آن شهر و آن وطن که تو داری
مرا غلام خودت کن که هیچ خواجه نداردچنین غلامِ هنر پیشه ای ، چُو من که تو داری