گنج

شمارهٔ ۷۴ - باز، دل می‌بری

ای که صد سلسله دل، بسته به هر مو داریباز دل می‌بری از خَلق، عجب رو داری
خون عشّاق، حلال است، مگر در بر توکه به دل، عادت چنگیز و هلاکو داری
از گل و لاله و سرو لب جو، بیزارمتا تو بر سرو قدت روضهٔ مینو داری
تو پریزاده نگردی به جهان، رام کسیحالت مرغ هوا، شیوهٔ آهو داری
این خط سبز بود سر زده زان شکّر لبیا که در آب بقا، سبزهٔ خودرو داری
جای مستان همه در گوشهٔ محراب افتادتا که بالای دو چشمت خم ابرو داری
گر صبوحی شده پا بست تو، این نیست عجبتا که صد سلسله دل، در خم گیسو داری