گنج

شمارهٔ ۶۴ - زبونی دل

قافیه: ونشددلمن۷ بیت
در خم زلف تو، پابند جنون شد دل منبی‌خبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من
چون‌که با رشتهٔ گیسوی تو پیوندی داشتمو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من
این همه فتنه مگر زیر سر چشم تو بودکه گرفتار دو صد سحر و فسون شد دل من؟
آن چه گفتم به دل از روی نصیحت، نشنیدعاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من
بعد مرگ من اگر بر سر خاکم گذریدهمت شرح، که از دست تو، چون شد دل من
سال‌ها سخت‌تر از کوه گران بود ولیکدر سر عشق تو بی‌صبر و سکون شد دل من
نقطهٔ خال تو تا دید به پرگار وجودیک‌سر از دایرهٔ عقل، برون شد دل من