شمارهٔ ۶ - تبّری
تا پریشان به رُخ آن زلف سمنساست تو راجمع اسباب پریشانی دلهاست تو را
دست بردی به رخ از شرم و حریفان گفتندکه تو موسایی و عزم ید بیضاست تو را
همچو ترسابچگان عود و صلیب افکندییا حمایل ز دو سو زلف چلیپاست تو را
قبلهٔ خلق بود گوشهٔ ابروی تو زانککعبه و میکده و دیر و کلیساست تو را
سرو را با تو چه نسبت، مه نو را چه نشانقامتی مُعتدل و طلعت زیباست تو را
سر کوی تو بود محشر خونین کفنانخود به بام آی اگر میل تماشاست تو را
به تولاّت صبوحی به دو عالم زده پایبا چنین دوست بگو از چه تبرّاست تو را