شمارهٔ ۵۶ - هله
صبر در عشق تو جانا هله تا چند کنممن که مردم ز غمت حوصله تا چند کنم
تا سر زلف پریشان تو دیدم گفتماز پریشانی خاطر گله تا چند کنم
روزگاریست که با زلف تو در کشمکشمپنجه در پنجهٔ یک سلسله تا چند کنم
به امیدی که بیفتم عقب محمل دوستجای در جلد سگ قافله تا چند کنم
گاه قربانی جان است به تقصیر نگاهبه طواف حرمت هروله تا چند کنم
بعد از این بایدم از سر، به ره عشق شتافتسعی با پای پر از آبله تا چند کنم
مُفتی از حرمت می گفت من از حکمت ویبحث با جاهل این مسأله تا چند کنم
من که هنگام فریضه سگم اندر بغل استبیخود از بهر ریا نافله تا چند کنم
جانش آمد به لب و باز صبوحی میگفتصبر در عشق تو جانا هله تا چند کنم