شمارهٔ ۴ - آرزو
اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم راشمارم مو به مو شرح غم شبهای تارم را
برای جان سپردن، کوی جانان آرزو دارمکه شاید با دو سیل او، برد خاک مزارم را
ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشنبه باغ حسن اگر بینم نگار گلعذارم را
بگرد عارضش چون سبز شد خط،من به دل گفتمسیه بین روزگارم را، خزان بنگر بهارم را
تمنّا داشتم عین وصالش در شب هجرانصبا بوئی از آن آورد و برد از دل قرارم را
بدان امید از احسان که در پایش فشانم جانکه از شفقت به دست آرد دل امیدوارم را
مریض عشق را نبود دوائی غیر جان دادنمگر وصل تو سازد چاره، درد انتظارم را
چو یارم ساخت با اغیار و من جان دادم از حسرتبگویید ای برادر آن بت ناسازگارم را
صبوحی را سگ دربان خود خواند آن پری از مهرمیان عاشقان افزوده قدر و اعتبارم را