شمارهٔ ۳ - غم آزادی
تا به دام غمش آورد خداداد مراهر چه میخواستم از بخت، خدا داد مرا
رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشمچشم دارم که خرابی کند آباد مرا
نتوانم ز خداداد بگیرم دادمکاش گیرد ز خداداد خدا داد مرا
گر دلش سخت تر از سنگ بود، نرم شودبشنود گر شبی او ناله و فریاد مرا
من که تا صبح، دعا گوی تو هستم همه شبچه شود گر تو به دشنام کنی یاد مرا
غم ندارم که به بند تو گرفتار شدمغمم آن است که ترسم کنی آزاد مرا