شمارهٔ ۱۷ - سودای دوست
رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوستوه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست
نی متصوّر مراست خوبتر از صورتشماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست
بر سر سودای دوست گر برود سر ز دستپای نخواهم کشید از سر میدان دوست
گر همه عالم شوند دشمن جان و تنشدوست رها کی کند دست ز دامان دوست؟
پر شده پیمانهام گرچه ز خون جگربالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست
من نه به خود گشتهام فتنهٔ آن روی و مویفتنهٔ جان و دل است نرگس فتّان دوست
گر به علاج دلم آمدهای ای طبیبدرد دلم را بجوی، چاره ز درمان دوست
شیخ بر ایمان من، طعنه اگر زد، چه باککافر شیخیم ما، لیک مسلمان دوست
ذره صفت تا به چرخ، رقصکنان میرومگر دهدم پرتوی، مهر درخشان دوست
در ره عشقش دلا! پای منه جز به صدقجادوی بابل برد دست ز دستان دوست
خلق جهانی اگر زار و پریشان شوندشکر صبوحی که شد زار و پریشان دوست