غزل شمارهٔ ۹۱ - عهد قدیم
چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیمخون کند خاطر من خاطره عهد قدیم
چه شد آن طره پیوند دل و جان که دگردل بشکسته عاشق ننوازد به نسیم
آن دل بازتر از دست کریمم یاربچون پسندی که شود تنگتر از چشم لئیم
عهد طفلی چو بیاد آرم و دامان پدربارم از دیده به دامان همه درهای یتیم
یاد بگذشته چو آن دور نمای وطن استکه شود برافق شام غریبان ترسیم
یا به آهو روشان انس وصفا ده یاربیا ز صاحبنظران بازستان ذوق سلیم
سیم و زر شد محک تجربه گوهر مردکه سیه باد بدین تجربه روی زر و سیم
دردناک است که در دام شغال افتد شیریا که محتاج فرومایه شود مرد کریم
نشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغن“روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم”
دولت همت سلطان قناعت خواهمتا تمنا نکنم نعمت ارباب نعیم
هم از الطاف همایون تو خواهم یاربدر بلایای تو توفیق رضا و تسلیم
نقص در معرفت ماست نگارا ور نهنیست بی مصلحتی حکم خداوند حکیم
شهریارا به تو غم الفت دیرین داردمحترم دار به جان صحبت یاران قدیم