غزل شمارهٔ ۷۶ - زندان زندگی
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستمروزی سراغ وقت من آئی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگیستتهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گلیک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویستچون بخت و کام نیست چه سود از دویستم
خود مدعی که نمرهٔ انصاف اوست صفردر امتحان صبر دهد نمره بیستم
گر آسمان وظیفهٔ شاعر نمیدهدگو نام هم به خفیه بلیسد ز لیستم
سرباز مفت این همه درجا نمیزندسرهنگ گو ببخش به فرمانِ ایستم
گوهرشناس نیست در این شهر شهریارمن در صف خزف چه بگویم که چیستم