گنج

غزل شمارهٔ ۶۱ - بازار شوق

یاد آن که جز به روی منش دیده وا نبودوان سست عهد جز سری از ما سوا نبود
امروز در میانه کدورت نهاده پایآن روز در میان من و دوست جا نبود
کس دل نمی‌دهد به حبیبی که بی‌وفاستاول حبیب من به خدا بی‌وفا نبود
دل با امید وصل به جان خواست درد عشقآن روز درد عشق چنین بی‌دوا نبود
تا آشنای ما سر بیگانگان نداشتغم با دل رمیده ما آشنا نبود
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولیبا چون منی به غیر محبت روا نبود
دوشم نخفت دیده به بالین دل ولیمسکین دلم به زحمت مردم رضا نبود
اکنون به کودکی که نبودم اسیر عشقافسوس می‌خورم که دلم با خدا نبود
گر نای دل نبود و دم آه سرد مابازار شوق و گرمی شور و نوا نبود
سوزی نداشت شعر دل‌انگیز شهریارگر همره ترانه ساز صبا نبود