گنج

غزل شمارهٔ ۶۰ - خوابی و خماری

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارامدهبود۱۵ بیت
دوش در خواب من آن لاله‌عذار آمده بودشاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود
در کهن گلشن طوفان‌زده خاطر منچمن پر سمن تازه بهار آمده بود
سوسنستان که هم‌آهنگ صبا می‌رقصیدغرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود
آسمان همره سنتور سکوت ابدیبا منش خنده خورشید‌نثار آمده بود
هر چمن صحنه‌ای از عشق و وفا لیک از منصحنه بیش از همه پرنقش‌و‌نگار آمده بود
تیشه کوهکن افسانه شیرین می‌خواندهم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود
رد پایی مگر از لیلی و کم‌کم مجنونناخودآگاه سوی یار و دیار آمده بود
سرو ناز من شیدا که نیامد در بردیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود
خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگرناگه آن گنج روان راهگذار آمده بود
لابه‌ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشتآهوی وحشی من پا به فرار آمده بود
یوسفی بود و زلیخا و همان توسن عشقکز نهیب ملک‌العرش، مهار آمده بود
چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شبابروز پیری به لباس شب تار آمده بود
مرده بودم من و این خاطره عشق و شبابروح من بود و پریشان به مزار آمده بود
آوخ این عمر فسونکار به جز حسرت نیستکس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود
شهریار این ورق از عمر چو درمی‌پیچیدچون شکنج خم زلفت به فشار آمده بود