گنج

غزل شمارهٔ ۵۶ - هفت خوان عشق

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: هند۱۲ بیت
سبوکشان که به ظلمات عشق خضر رهندز جوی آب بقا هم به چابکی بجهند
نگین جم که به جامیش می‌خرند این قومبه رغم جوهریانش به جرعه‌ای بدهند
جلا و جوهر این بوالعجب گدایان بینکه جلوه‌گاه جلال و جمال پادشهند
برون رو از خود و آنگه درون میکده آیکه خرقه‌ها همه اینجا به رهن باده نهند
کلاه بفکن و بر خاک نه سر نخوتکه مهر و ماه بر این در سران بی‌کلهند
چه چاره ده مه برج شرف به خانه ماستکه از شعاع و شفق رشگ ماه چاردهند
تو آب و گل به چَه و چاله دیده‌ای، هشدارز جان و دل همه طرف کُلَه به مهر و مهند
به راه میکده هُش دار و پا به حرمت نِهچرا که پادشهانش عجین خاک رهند
چه فر بخت بلندی است با مه و خورشیدکه پاسبان در این بلند بارگهند
خدای را که به صد قایق نجات هنوزبسا کسا که چو من غرق لجّهٔ گنهند
برای کینه در این تنگ سینه جایی نیستصفای دیده و دل صادقانه خود گُوَهَند
تو شهریار در این هفتخوان تهمتن باشکه دیو نفس حرون است و راهبان نرهند