غزل شمارهٔ ۵۵ - درس محبت
روشنانی که به تاریکی شب گردانندشمع در پرده و پروانه سرگردانند
خود بده درس محبت که ادیبان خردهمه در مکتب توحید تو شاگردانند
تو به دل هستی و این قوم به گل میجویندتو به جانستی و این جمع جهانگردانند
رختبندان عدم، بارگشایان وجودوین همه حیرت و اسرار، رهآوردانند
عاشقان راست قضا هر چه جهان راست بلانازم این قوم بلاکش که بلاگردانند
اهل دردی که زبان دل من داند نیستدردمندم من و یاران همه بیدردانند
بهر نان بر در ارباب نعیم دنیامرو ای مرد که این طایفه نامردانند
آتشی هست که سرگرمی اهل دل از اوستوین همه بیخبرانند که خونسردانند
چون مس تافته اکسیر فنا یافتهاندعاشقان زر وجودند که روزردانند
شهریارا مفشان گوهر طبع علویکاین بهائم نه بهای در و گوهر دانند