گنج

غزل شمارهٔ ۴۳ - ستاره صبح

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یزد۹ بیت
چو آفتاب به شمشیر شعله برخیزدسپاه شب به هزیمت چو دود بگریزد
عروس خاوری از پرده برنیامده چرخهمه جواهر انجم به پای او ریزد
بجز زمرد رخشنده ستاره صبحکه طوق سازد و بر طاق نصرت آویزد
شب فراق چه پرویزنی بود گردونکه ماهتاب به جز گرد غم نمی‌بیزد
به جان شکوفه صبح وصال را نازمکه غنچه دل ازو بشکفد به نام ایزد
به عشق‌های جوانانه حسرتم، آریچگونه یاد جوانی هوس نینگیزد
متاع دلبری و حال دل سپردن نیستوگرنه پیر هم از عاشقی نپرهیزد
صفای عشق و محبت گر از جوان یا پیربه مردمی که به نامردمی نیامیزد
تو شهریار به بخت و نصیب شو تسلیمکه مرد راه به بخت و نصیب نستیزد