غزل شمارهٔ ۴۲ - طغرای امان
آمد آن شاهد دل برده و جان بازآوردجانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد
اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شبابآب رفته است که آن سرو روان بازآورد
نوجوانی که غم دوری او پیرم کردباز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد
گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نوتاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد
پرئی را که به صد آینه افسون نشدیدل دیوانه به فریاد و فغان بازآورد
آزمودم ملکوتی ملک رحمت رادر دل شب به یکی ناله توان بازآورد
دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفادرج عفت به همان مهر و نشان بازآورد
تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضاپیک راز آمد و طغرای امان بازآورد
شهریارا ز خراسان به ری آوردش بازآن خدائی که هم او از همدان بازآورد