غزل شمارهٔ ۳۸ - خزان جاودانی
مه من هنوز عشقت دل من فگار داردتو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد
نه بلای جان عاشق شب هجرت است تنهاکه وصال هم بلای شب انتظار دارد
تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانیکه شراب ناامیدی چه قَدَر خمار دارد
نه به خود گرفته خسرو پی آهوانِ ارمنکه کمند زلف شیرین هوس شکار دارد
مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کنکه هنوز وصلهٔ دل دو سه بخیه کار دارد
دل چون شکستهسازم ز گذشتههای شیرینچه ترانههای محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو پی کار خود که ما راغم یار بیخیالِ غم روزگار دارد
گل آرزوی من بین که خزان جاودانیستچه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکننه همه تنور سوز دل شهریار دارد