غزل شمارهٔ ۳۷ - دیوان و دیوانه
یا رب مباد کز پا جانان من بیفتددرد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوستدرد آن بود که از پا درمان من بیفتد
چشمم به چشمش افتاد اما نبود چشمیکز برق آن شرر در ارکان من بیفتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیستدردانهام ز چشم گریان من بیفتد
ماهم به انتقام ظلمی که کرده با منترسم به درد عشق و هجران من بیفتد
دور فلک فکنده در چاهم و عجب نیستماهش به دور آه و فغان من بیفتد
از گوهر مرادم چشم امید بسته استاین اشک نیست کاندر دامان من بیفتد
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامانگردون کجا به فکر سامان من بیفتد
دست خیال یازد شب در کمند مهتابرستم اگر به چاه زندان من بیفتد
خواهد شد از ندامت دیوانه شهریاراگر آن پری به دستش دیوان من بیفتد