غزل شمارهٔ ۳۱ - چشم مست
برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفتبازار شوق پردگیان باز درگرفت
شمع طرب شکفت در آغوش اشک و آهابری به هم برآمد و ماهی به برگرفت
زین خوشترت کجا خبری در زند که دوستسر بیخبر به ما زد و از ما خبر گرفت
بار غمی که شانه تهی کرد از او فلکاین زلف و شانه خواهدم از دوش برگرفت
این ماجرای عشق حدیثی مفصّل استقاصر بیان که قصّه چنین مختصر گرفت
یک تار موی او به دو عالم نمیدهندبا عشقش این معامله گفتیم و سرگرفت
تا چون کند به ابرو و مژگان که چشم مستدستی به نیزه برد و به دستی سپر گرفت
چشمک زند ستاره صفت با نسیم صبحشمع دلی که دامن آه سحر گرفت
چون اسم چشم نرگس مخمور، ژاله باردر این چمن که لاله به کف جام زر گرفت
چون شعر خواجه تازه و تر بود شهریارشعر تو هم که درس خود از چشم تر گرفت