گنج

غزل شمارهٔ ۳۰ - کنج فنا

سری به سینه خود تا صفا توانی یافتخلاف خواهش خود تا خدا توانی یافت
در حقایق و گنجینه ادب قفل استکلید فتح به کنج فنا توانی یافت
به هوش باش که با عقل و حکمت محدودکمال مطلق گیتی کجا توانی یافت
چه دانشی که نه عرفان در او و نی تسلیمدری بزن که به دردت دوا توانی یافت
اگر خدا طلبیدی و یافتی در خودامید هست که خود در خدا توانی یافت
جمال معرفت از خواب جهل بیداریستبجوی جوهر خود تا جلا توانی یافت
کی اتصال از این دستگاه زنگ زدهبه کارخانهٔ راز قضا توانی یافت
تحولی است که از رنج‌ها پدید آیدنه قصه‌ای که به چون و چرا توانی یافت
اگر به سرّ مشقّات انبیا برسیمقام و منزلت اولیا توانی یافت
تو حلقه بر در راز قضا ندانی زدمگر که ره به حریم رضا توانی یافت
بجوش تا مس قلبت طلا کنی ور نهبکوش بیهده تا کیمیا توانی یافت
ز قعر چاه توان دید در ستاره و ماهگر این فنا بپذیری بقا توانی یافت
به روی عقل تو درهای معرفت بسته استکلید عشق به صندوق ما توانی یافت
کمال ذوق و هنر شهریار در معنی استتو پیش و پس کن لفظی کجا توانی یافت