غزل شمارهٔ ۱۶۲
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکندبلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دستطاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمنبا خزان هم آشتی و گلفشانی میکند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوزچشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند
نای ما خامش ولی این زهرهٔ شیطان هنوزبا همان شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دودِ هوا گردد همانا، آسمانبا همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوزدر درونم زنده است و زندگانی میکند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار منخاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولیچون بهاران میرسد با من خزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختندآنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگاندفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان نشکنیدورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند