غزل شمارهٔ ۱۶۱ - عشق پیری
مژه سوزن رفویی، نخی از شکنج موییکه زنی به پارههای دلم ای پری رفویی
به عزای لالهها و به خزان آرزوهاچه شد ای بهار لاله که شنیدم از تو بویی
دگر آبگینهٔ دل دو سه ریزه خرده شیشهستبه چه چشمی و چراغی بشناسم از تو رویی
شب آخر وداعت چه غراب غم که میگفتسحر این یکی به سویی رود آن دگر به سویی
تو که چشمهٔ صفایی نه چنان شدی که بی تورود آب خوش به پایین دگر ای گل از گلویی
نه صبا و نی شبابم دگرم چه روی مستیبه سرم شکسته خوشتر که به سر کشم سبویی
به امید دوستانم که دوباره باز گردمسر عشق و داستانم، چه امید و آرزویی
نکند بهار عشقم شکفد به لاله و گلتو اگر پیاله در کف بلمی کنار جویی
به چروکهای پیری چه کنی که چهر پرچیننه از آن قماش کآید، به اطاعت اتویی
فلک از پس من و تو چه بساط عشق برچیدنه دگر بنفشهمویی نه دگر فرشتهخویی
شر و شور می کجا شد که ز طرف بهجت آبادنه دگر سر و صدایی شنوم نه های و هویی
نکند که روح مجنون به سراغ خاک لیلیستنظری به بید مجنون چه سری چه جستجویی
به خزانه لاله، گوشی به سرود برگ ریزانکه به شرح حال عاشق چه زبان گفتگویی
من و او چنان به عشق و به جمال سرمدی محوکه به جلوهگاه وحدت نه منی دگر نه اویی
بگذار شهریارا سر پیری این حکایتکه به خرقه عشق پیری نگذارد آبرویی