گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۱ - یاد شهیار

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارایی۱۵ بیت
کار گل زار شود گر تو به گلزار آیینرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی
ماه در ابر رود چون تو برآیی لب بامگل کم از خار شود چون تو به گلزار آیی
شانه زد زلف جوانان چمن باد بهارتا تو پیرانه‌سر ای دل به سر کار آیی
ای بت لشکری ای شاه من و ماه سپاهسپر انداخته‌ام هرچه به پیکار آیی
روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تاربه امیدی که توام شمع شب تار آیی
سایه و روشن مهتاب چنانم آشفتکه تو از هر در و دیوار پدیدار آیی
چشم دارم که تو با نرگس خواب‌آلودهدر دل شب به سراغ من بیدار آیی
خرمن طاعت مسجد رود آن روز به بادکه تو از میکده با آتش رخسار آیی
راستی رشتهٔ تسبیح گسستن داردچون تو ترسا بچه با حلقهٔ زنّار آیی
مرده‌ها زنده کنی گر به صلیب سر زلفعیسی من به دم مسجد سردار آیی
عمری از جان بپرستم شب بیماری راگر تو یک شب به پرستاری بیمار آیی
ای که اندیشه‌ات از حال گرفتاران نیستباری اندیشه از آن کن که گرفتار آیی
با من این رفته قضا ای دل آزردهٔ منکه تو آزردهٔ یاران دل‌آزار آیی
با چنین دلکشی ای خاطره یار قدیمحیفم آید که تو در خاطر اغیار آیی
لاله از خاک جوانان به در آمد که تو همشهریارا به سر تربت شهیار آیی