غزل شمارهٔ ۱۱۳ - اقبال من
تیرهگون شد کوکبِ بختِ همایونفالِ منواژگون گشت از سپهر واژگون اقبالِ من
خندهٔ بیگانگان دیدم نگفتم درد دلآشنایا با تو گویم گریه دارد حالِ من
با تو بودم ای پری روزی که عقل از من گریختگر تو هم از من گریزی وای بر احوالِ من
روزگار این سان که خواهد بیکس و تنها مراسایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبالِ من
قُمریِ بیآشیانم بر لبِ بامِ وفادانه و آبم ندادی مشکن آخر بالِ من
بازگرداندم عنان عمر با خیل خیالخاطرات کودکی آمد به استقبالِ من
خرد و زیبا بودی و زلف پریشان تو بوداز کتاب عشق اوراق سیاه فالِ من
ای صبا گر دیدی آن مجموعهٔ گل را بگوخوش پراکندی ز هم شیرازهٔ آمالِ من
کار و کوشش را حوالت گر بود با کارسازشهریارا حل مشکلها کند حلّالِ من