گنج

شمارهٔ ۳۱۸

دل به زلف او چو بندم بر سر دل چون شومهمره خضر پریشانی به منزل چون شوم
ذوق آشوب خطر دیوانه ام دارد چو موجنیستم خس بسته زنجیر ساحل چون شوم
من که از گرم اختلاطی های آتش زنده امگر شعوری دارم از یاد تو غافل چون شوم