گنج

شمارهٔ ۲۸۱

چه شرم است اینکه سویم ننگرد چون مست ناز آیدکه ترسد از گل بیهوشی من بوی راز آید
شهید انتظارم کرد صیادی که در محشرسر از جا بر ندارم تا صدای طبل باز آید