گنج

شمارهٔ ۲۴۳

کی چو بی‌دردان نوید وصلم از جا می‌بردمی‌شود خون گر دلم نام تمنا می‌برد
عقل زاهد می‌کند گر ترک این سودای خامجنس بالا دستی از بازار مینا می‌برد
عشق یوسف را چراغ بزم زندان می‌کندگر عنان طاقت از دست زلیخا می‌برد