گنج

شمارهٔ ۲۴۱

گرفتم او گذاری بر سر بیمار می‌آردکجا دل طاقت حیرانی دیدار می‌آرد
ز راز دل حجاب عشق می‌بندد زبانم راترحم با منش هرگاه در گفتار می‌آرد