گنج

شمارهٔ ۹۶

از بسکه خورد نیش خموشی بیان ماخون شد به رنگ غنچه زبان در دهان ما
فیض هوای شوق جهانگرد بیشترپرواز می کند چو هما استخوان ما
جایی که خاک معرکه پرواز می کندگردی که بر نخاسته از جا نشان ما
شد استخوان سینه سطرلاب امتحانداغ تو بود اختر هفت آسمان ما
کس در حیات ما نشد آگه ز راز اوآیینه هما نشود استخوان ما؟
پرواز ما به بال و پر بی تعلقی استگیرد اگر هوای قفس آشیان ما
تیرش چو آتش از دل فولاد می جهدبازوی ضعف قبضه گرفت از کمان ما
الفت به هر دیار که باشد غریب نیستوحشت به جان رسیده ز دست زبان ما
پندارم آب برده هوای بهار رابرگ خزان لخت دل است آشیان ما
رفتار کبک یافته هر نقش پا اسیردر رهگذار جلوه سرو روان ما