گنج

شمارهٔ ۸۵

دور چشم بد زسوز سینه غمناک مابعد مردن گل کند یا رب سپند از خاک ما
بوی گل را در طلسم گلستان پیچیده ایمراز او را در قفس دارد دل صد چاک ما
بارها از یاد جولان سمندی سوختیمتا شود روشن چراغ بخت از خاشاک ما
آب و آتش را بهار نورس آمیزش استشعله ها گل می کند از دیده نمناک ما
با چنین مستی اگر دم می زدیم از زهد خشکشمع صد میخانه می افروخت از مسواک ما
گاه از استغنا و گاه از مهربانی می کشدخوب می داند طریق دشمنی بیباک ما
خیر گور خویش ای زاهد چو از ما بگذریدر شب آدینه شمع شیشه زن بر خاک ما
پرده می بندیم بر رخسار بینایی اسیرگرشود آیینه آن شوخ چشم پاک ما