گنج

شمارهٔ ۸۴۸

قافیه: انبیخودی۵ بیت
هشیاریم گلی ز گلستان بیخودیرفتم ز خویش جان من و جان بیخودی
هستی مرا رسانده به معراج نیستیبالاتر است از همه جا شان بیخودی
گرم آشنا نگاه تو را دیده تا به خوابگردیده سراسر دیوان بیخودی
بلبل شود شعور دو عالم در این چمنگل گل شکفته چاک گریبان بیخودی
آگاهیم گداخت نمی سازد خرددست من است و دامن نسیان بیخودی