شمارهٔ ۷۹۵
آسمان را رحم می آید به سرگردانیمدل به درد آید قناعت را ز بی سامانیم
محو دیدار تو را چشم تماشا در دل استداغها دارد دل نظاره از حیرانیم
حلقه دام بلا نقش پی فرزانه بوداعتبار جهل شد خضر ره نادانیم
مصرع زنجیر سطر دفتر آزادگی استشد سواد عشق روشن از خط دیوانیم
چشم غربت روشن است از سرمه بختم اسیرهمچنان خاک ره یاران اصفاهانیم