گنج

شمارهٔ ۷۸۰

روزگاری شد که با عشق آشنایی می‌کنمچون شرر در بحر آتش ناخدایی می‌کنم
گر دهد آیینه بهر انتقامم جا به چشمکی چو عکس از ساده‌لوحی خودنمایی می‌کنم
آرزوی قتل خویشم می‌برد نزدیک اوشوق پندارد تلاش آشنایی می‌کنم
در محبت بر سر کوی تو شب‌ها چون اسیربا وجود بی‌نیازی‌ها گدایی می‌کنم