شمارهٔ ۷۷۹
گاه با مجنون و گاهی با صبا سر می کنمخانه بر دوشم نمی دانم کجا سر می کنم
غفلتم می سوزد اما نیستم بی یاد اودرمیان خنده گاهی گریه ها سر می کنم
دلنشینم گشته گرد کوچه افتادگیخاکسارم در پناه نقش پا سر می کنم
تا قناعت کرد مشت استخوانم را غبارروز و شب در سایه بال هما سر می کنم
تشنه خون بهارم کی کشم منت ز ابردر سموم آباد بی آب و هوا سر می کنم
گر نبردم ره به جایی نیست از تقصیر خضرمن که در هر گام راهی چون صبا سر می کنم
گشته ام بیگانه زود آشنا یاران اسیرمن که با بیگانگان هم آشنا سر می کنم