شمارهٔ ۷۵۹
کاروان اشکم از اقلیم حیرت می رسمبرقتاز آهم از تاراج طاقت می رسم
آستان آرایی ای دارم ز یاد دوستانپای تا سر سجده شکرم به خدمت می رسم
جذبه شوق وطن بی اختیارم می کشدصید خونگرمم به پاس دام الفت می رسم
سنگ طفلان می کند پرواز استقبال منروح مجنونم ز صحرای محبت می رسم
دور باد از کینه افلاک و چشم بد اسیربعد ایامی که از قحط فراغت می رسم