گنج

شمارهٔ ۷۵۰

قافیه: تیدارم۵ بیت
دل پر حسرتی دارم غم کم فرصتی دارمنمی دانم چه می گویم عجایب حالتی دارم
نه با اشکم نه با آهم نه با دردم نه با داغمبه جای توشه ره دامن پر خجلتی دارم
اگر غمهای او باشد و اگر سودای او باشدصلایی می توانم زد دل پر حسرتی دارم
نبرد سینه صافی داد بر دل می توانم دادحریفم روزگار افتاده،در ششدر لتی دارم
اسیر از کوه غم بالیدم آخر درد یار شدمچه دانستم که با این نا امیدی قوتی دارم