گنج

شمارهٔ ۷۵

ارغوان زار شفق یک آتش بی دود مانرگسستان سحر یک اشک آه آلود ما
سجده ای کز جبهه گرد آستانش می بردمی توان دیدن ز سیمای جبین فرسود ما
عکس ماه نو شود در بحر چون ماهی کبابابر نیسان گر شود چشم شرار آلود ما
خاطر نازک نقاب آرزوهای دل استرنگ گل زنگ است در آیینه مقصود ما
در لباس تیره بختی مشق شهرت کرده استعنبر سارا ز شرم آه مشک اندود ما
چشم آهو خجلت مژگان سیاهی می کشداز نگاه گرم او در حلقه های دود ما
قرض نقد جان به جان کندن به جانان می دهندباز می گویند همت خانه زاد جود ما
پیش بینی دارد از غیرت به دست آینهبود ما نابود ما منظور ما مردود ما
موج بحر ساده لوحی در چه داند از صدفشکوه را از شکر نشناسد لب خشنود ما
با وجود آنکه غفلت بود بالینش هنوزهمچو ما بیخواب می گردد شب مولود ما
بیزبانی هم به ذکری می برد نامش اسیردارد از حیرت عبادتخانه ای معبود ما