گنج

شمارهٔ ۷۴۴

دلم گداخت سر ساغر گران دارمچراغ میکده‌ای نذر میکشان دارم
شراب کهنه که خورشید را به رقص آردچو ماه یک شبه ته شیشه‌ای گمان دارم
چرا شکنجه منت کنم عزیزان رادعای بی اثری نذر دوستان دارم
حجاب مانع ناز و تو پر نیاز طلبز بیزبانی خود سودها زیان دارم
ز بیزبانی من عالمی خطر داردهزار تیر جگر دوز درکمان دارم
دو خانه‌وار ز خورشید و ماه بالاترز کوی باده فروش اینقدر نشان دارم