شمارهٔ ۷۲۴
در دل از مستی فغان گم کرده امبلبلی در آشیان گم کرده ام
در سرکویش دل سرگشته رااز برای امتحان گم کرده ام
گلستان را هم نمی دانم کجاستمن نه تنها آشیان گم کرده ام
پایمال جلوه ای گردیده امدست و دل را در میان گم کرده ام
بهر پاس راز پنهانی اسیررفته ام نام و نشان گم کرده ام