شمارهٔ ۷۱۸
لبت به سهو نوازد گرم به یک دشنامبه من ز سستی طالع نمی رسد پیغام
ز دوست شکوه ندارم چه شد که عمر گذشتوفای ما بقرار و جفای او بدوام
به جلوه آمدی و سوختم مبارک بادمرا خزان حجاب و تو را بهار خرام
در بهشت به رویم گشاده پنداریگهی که داده ندانسته ام جواب سلام
چنان تغافل صیاد کرده خاموشمکه ناله ام نشنیده است گوش حلقه دام
کناره جوست ز من مهر یار و خرسندمکه نیکنام گریزد ز صحبت بد نام
رهش به کلبه تاریک ما نمی افتدطلوع صبح نبود است در قلمرو شام
اسیر سلسله دام عشق می داندکه دور از او به من خسته زندگی است حرام