شمارهٔ ۶۹۹
نسخه دارد لعلش از چشم حیاپرداز خویشبسکه حرف آهسته گوید نشنود آواز خویش
دام هستی گر نه سرمش گرفتاری شودنامه ای را می توان کردن پر پرواز خویش
شمع بالین را غبارم دامن غیرت زندبعد مردن هم نخواهد عشق روشن راز خویش
شمع و گل ارزانی پروانه و بلبل اسیرما و استغنای صیاد شکار انداز خویش