شمارهٔ ۶۸
به پیری بازگشتی هست لازم هر جوانی راحساب خار خشکی نیست تیر بی کمانی را
گرفتم قاصدی هر جا که دیدم بیزبانی رابغل بی نامه ای نگذاشتم آب روانی را
تذرو جلوه ات بالا بلندان را به رقص آردز شوخی شعله ای در سوزش آرد نیستانی را
هما را گر نبودی از تو بال افشانی دردیشکستی کی به آسانی طلسم استخوانی را
چمنزاد محبت را به حیرت می توان بخشیداگر نشناسد از پروانه هر برگ خزانی را
بیابانی است دل کز هر نسیم ناتوانایشغبار راه موری کرده غارت کاروانی را
ز فار غبالی ایام حیرانی چه می پرسیدر آب دیده می دیدیم گاهی آسمانی را
ز بس با چشم تر در جستجویش در به در گشتمز ابر گریه نشناسد گرد آستانی را
جنون افسانه الفت فراموشی که با طفلینگاهش می تواند یاد گیرد داستانی را
نسیم دل چکانی کز سرکوی تو می آیدبه خاکش می توان بخشید خون گلستانی را
ز ما هم می توان پرسید احوالی چه خواهد شدزکات امتحانها می توان کرد امتحانی را
شهیدان خدنگت منت پرواز می بخشنداگر قوت هما سازند گاهی استخوانی را
غبارش در بیابان خاک بر تارک نیفشاندبه گلشن گر صبا ویران بسازد آشیانی را
نی تیر تو را صیاد اگر چوب قفس سازدشکار انداز گلزاری کند بلبل فغانی را
نفس چون مرغ بسمل گشته در دام هوا پیچدگر از دل بر لب آرد گفتگوی خون چکانی را
اسیر از یاد مژگانی به خون خویش میغلتمنیندازد به زحمت صید من زور کمانی را