شمارهٔ ۶۶۷
دیده ام از گرد گلگون تو جولان دگردر نظر کی آیدم سیر گلستان دگر
بت پرستی را هنوز امروز با من کارهاستاز خطش دیدم سواد کافرستان دگر
خوانده ام مضمون حرفش را حیات تازه ای استکرده ام هر دم نثار نامه اش جان دگر
آبرو داری پریشانی رواج کار توستگل پس از آشفتگی دارد چراغان دگر
منکه دور از سنگ طفلان می توانم شور کردمی برم شهر جنون را در بیابان دگر
چون کنم شکر نوازشهای پنهان چون کنممنفعل می سازدم هر دم به احسان دگر
دل نمی گیرد قرار از یاد مژگانش اسیردیده در طالع مگر زخم نمایان دگر