شمارهٔ ۶۴۳
حیرانی ما باغ و بهار است ببینیدآیینه پر از نقش و نگار است ببینید
صحرای عدم مزرعه خار مغیلانگرد ره ما آبله کار است ببینید
صیاد مرا چشم عدم حلقه دام استتا خضر دراین جرگه شکار است ببینید
در حیرتم از حوصله ساقی دورانمیخانه تهی گشت و خمار است ببینید
مکتوب که و مژده جولان که دارداز کار شدم این چه غبار است ببینید
دل می زند از سوختنم جوش تماشاخاکستر من آینه زار است ببینید
دامان شبم تا به سحر آینه زار استباز این چه قرار است و مدار است ببیند
شمع رخش از باده چراغان تماشاپروانه این بزم بهار است ببینید
خضری که زشوقش سفری گشته دو عالمدر قافله لیل و نهار است ببینید
یکرنگی آیینه دلان بی کششی نیستگرد ره ما جلوه یار است ببینید
اشکم دل مجروح و نگاهم کف خون استبی او به چه کارم سر و کار است ببینید
صید خود و صیاد خود است آه مپرسیدهم آینه هم آینه دار است ببینید
جان پیشکش اوحدی مست که فرمودگلبن نه و گلهاش ببار است ببینید
شد خاک اسیر تو و یکبار نگفتیدیوانه بیدل به چه کار است ببینید