شمارهٔ ۶۴۲
بوالهوس لاف محبت زد و آزار کشیدکور دل صورت آیینه به دیوار کشید
شور دیوانگیم درس محبت آموختکارم از خدمت زنجیر به زنار کشید
قطره خون شد و در دیده حیرت جا کردهر گلابی که دلم زان گل رخسار کشید
خواب شیرین اجل هم نکند مخمورشاز لبت هر که می تلخ به گفتار کشید
دل چو در سینه تپد آفت راز است اسیرلب خاموشی تو بدنامی گفتار کشید