شمارهٔ ۶۳
مست تو جلوه گر دهد جام جهان نمای راآینه جنون کند عقل برهنه پای را
گوش ترانه سنج را مجمر بزم دل کندذکر تو نغمه گر شود مطرب خوشنوای را
پردگیان کعبه را ساقی دیر میکندجام فریب اگر دهی لعل سخنسرای را
بخت سیاه بیدلان جامه کعبه میشودرهزن دین اگر کنی نرگس سرمهسای را
مرد ره توکلی، از پی آرزو مرو!حرص به دام استخوان صید کند همای را
هر نفسی که میکشم لَختدلی در آتش استشعله به داغ میدهد وقت وداع، جای را
اشک نیاز میکند صید کبوتر حرمدانه دام ره مکن آبلههای پای را
همچو اسیر هرکه شد پیرو شوق خویشتنپنبه گوش میکند زمزمه درای را