شمارهٔ ۶
جنون نمی کند از خویشتن جدا ما راچه احتیاج به یاران آشنا ما را
اگر چه ساده خیالیم ساده لوح نه ایمکدام وعده چه دل دیده ای کجا ما را
کشیده تیغ و تغافل گرفته دامانشکجا شناخته آن ترک میرزا ما را
خجل ز همرهی مستی و خمار شدیمبگو چه رنگ برآرد دگر وفا ما را
اگر شویم نهان در غبار ساختگیسراغ می دهد از رنگ ما حیا ما را
کسی نداشت که سررشته را نگه داردکرایه کرد زدیوانگی وفا ما را
چنان به عربده سر می کند که پنداریخریده است جنون برهنه پا ما را
اگر اسیر دیار فرنگ هم گردیمنمی خرد کسی از دولت حیا ما را