شمارهٔ ۵۸۷
از وفا صافدلانی که می ناب خورندتا قیامت ز ملامت زدگی تاب خورند
باده بر طلعت خورشید گل رسوایی استمفت رندان که می از ساغر مهتاب خورند
چقدر خنده که بر اهل وفا دارم هایمی ننوشند و کباب از دل احباب خورند
اهل عرفان که به چشم تر ما می خندندچون خرابی چقدر سیلی سیلاب خورند