گنج

شمارهٔ ۵۸۱

از دلم روزی که طرح روزگار انداختندگل ز اشکم در گریبان بهار انداختند
صیدگاه از قطره خون صد گل منت بچیدبسکه این ترکان ز استغنا شکار انداختند
بیخودم کردند از این بیهوش داروی حیاتغافلم در جرگه لیل و نهار انداختند
این خدا ترسان که دامن می کشند از بوی گلخار در پیراهن عاشق چکار انداختند
نشئه هستی به غیر از دردسر سودی نداشتساغری دادند و ما را در خمار انداختند
از هجوم صید جای جنبش مژگان نمانداین سیه چشمان چه تیری بر شکار انداختند
تا برد پروانه را مستانه خواب سوختندر حریم شعله فرش زرنگار انداختند
کم نگاهان از فریب وعده وصل اسیرهستی ما را ز چشم روزگار انداختند